پارت یک :

باد از لای درز پنجره‌ی کهنه‌ می‌گذشت و ناله‌اش را به گوش اتاق می‌فرستاد. آسمان همچون بچه‌ای تازه از پوشک گرفته شده‌، چند شب پیش رد زرد رنگی روی دیوار گچی انداخته بود و گویی باز هم قصد باریدن داشت.
تلخی سیگار مرد با رایحه‌ی ملایم عطر ارزان قیمت زن گلاویز شده بودند و بوی نم دیوارهای فرسوده، سعی می‌کرد تعادل را میان آن‌ها برقرار کند.
زن آهسته دستش را از پایین زانو تا رانش حرکت داد و اندکی روی تخت جا‌به‌جا شد. فنرهای تخت پیر با نارضایتی جیغ کشیدند، اما مرد خیره به نقطه‌ای نامعلوم در سقف، دود سیگارش را به آرامی بیرون فرستاد و کوچک‌ترین توجهی نشان نداد. پاهایش را روی میز چوبی کهنه گذاشته بود و هرچند ثانیه یک بار، پکی به سیگار محصور شده میان انگشتان بلند و باریکش می‌زد.
زن طره‌ای از موهای بلوند و کوتاهش را پشت گوش زد، انگشت‌هایش را در هم تنید، صدایی صاف کرد و گفت: سعی دارید تموم شب فقط سیگار بکشید؟
و بعد با لحنی طعنه‌آمیز افزود: آقا!
مرد به آرامی پلکی زد و با خیره ماندن به تماشاخانه‌ی غیبی‌اش، او را نادیده گرفت. پلک‌هایش سرخ و متورم بودند و زن که موشکافانه به او زل زده بود، نمی‌توانست علتش را تشخیص دهد: به خاطر گریه‌ی بیش از اندازه بود یا مصرف مواد؟ شاید هم بی‌خوابی یا گزیدگی توسط نوعی حشره‌ی موذی؟ نمی‌دانست! هرچه که بود مرد داشت حوصله‌اش را سر می‌برد.
با مشتری‌های زیادی سر و کله زده بود و اکثر آن‌ها حتی فرصت درآوردن لباس‌هایش را به او نمی‌دادند، ولی این مرد مالیخولیایی با آن ته‌ریش نامرتب و موهای نامرتب‌ترش، از لحظه‌ی ورود به اتاقک نیمه تاریک و دلمرده، پشت میز نشسته بود و پشت سر هم سیگار حرام کرده بود.
زن خیلی زود فهمید تا او نخواهد، نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. با ناامیدی ملحفه‌ی چرک‌مرده‌ی تخت را دور بدن عاج مانندش کشید تا حداقل، سرمایی که به پوستش چنگ می‌زد را مهار کند. هیچ مردی تا آن لحظه در این اتاق نسبت به او بی‌تفاوت نمانده بود و این اعصابش را به هم می‌ریخت. علاوه بر این روز مزخرفی را پشت سر گذاشته بود و برای خوابیدن لحظه شماری می‌کرد که انگار آن هم تا مدتی طولانی میسر نمی‌شد.
آهی کشید و تا خواست دهان باز کند، مرد ته سیگارش را توی جاسیگاری چینی(که بدجور لب‌پر شده بود) خاموش کرد و پاهایش را پایین آورد. دست‌هایش را روی سطح زبر و پوسته‌پوسته شده‌ی میز گذاشت و به زن ملحفه پیچ شده‌ای که در مقابلش روی تخت انتظار می‌کشید، زل زد.
- اسمت چیه؟
صدایش خش‌دار و ناموزون بود، درست مانند لولاهای دری که سال‌ها رنگ روغن به خود ندیده‌اند.
همیشه در اینجور موارد اولین نامی که به ذهنش می‌رسید بر زبان می‌آورد و چرایش را هم نمی‌دانست. آهسته گفت: پرنیا.
مرد پوزخند محوی بر لب‌هایش نشاند و زمزمه کرد: دروغ می‌گی، اما مهم نیست.
زن یا به قول خودش پرنیا، چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و ناسزایی زیر لب فرستاد؛ طاقتش ناجور طاق شده بود. غرغرکنان لب‌های مغروق در رژلب قرمزش را حرکت داد: گمونم شما برای کار دیگه‌ای به غیر از دونستن اسم من هزینه کردید، پس ترجیح نمی‌دید از وقت‌تون استفاده کنید؟
مرد، تنِ خمیده‌ی پالتو پوشش را به صندلی تکیه داد و دستش را زیر چانه‌اش زد. چشم‌هایش را تنگ کرد و با ملایمت پرسید: به کارت خیلی علاقه داری؟ بهش افتخار هم می‌کنی؟
اخم‌های پرنیا در هم رفت، لحن مرد به هیچ عنوان توهین‌آمیز نبود، اما همیشه وقتی کسی درباره‌ی شغلش سوال می‌پرسید به جنون می‌رسید. در یک ثانیه اختیارش را از دست داد و فریاد زد: به تو مربوط نیست مردیکه... خیلی ناراحتی گمشو بیرون و وقت من رو الکی هدر نده. دِ آخه تو چی می‌فهمی؟
مرد خندید. خنده‌اش صوتی گذرا بود که در هیاهوی باد به یغما رفت. همین واکنش کافی بود تا پرنیا گیج شود. با خونسردی جواب داد: ناراحت که هستم، خیلی هم هستم، ولی دلیلش تو نیستی. درباره‌ی سوالت هم باید بگم که هیچی... هیچی نمی‌دونم... اتفاقا الان اینجام که بدونم. نمی‌دونم، شاید یک شب استراحت برات بد نباشه. من پولت رو تمام و کمال پرداخت کردم، اما نمی‌خوام اونجوری که با بقیه بودی با منم باشی. فقط می‌خوام بشنوم و حرف بزنم... خیلی وقته که با هیچکس صحبت نکردم.
پرنیای دروغین چینی به بینی‌اش انداخت و دو طرف ملحفه را به یکدیگر نزدیک‌تر کرد تا شانه‌هایش را کامل بپوشاند. بنابردلایلی که نمی‌فهمید چه هستند، نمی‌خواست در مقابل مرد برهنه بماند. شاید چون تا وقتی در آن حالت بود مرد نگاهش را از او دریغ می‌نمود و پرنیا عطشی سیری ناپذیر به دیده شدن داشت.
با این حال بی‌حوصله گفت: گمونم عقلت پاره سنگ برداشته! اسکلی چیزی هستی؟ فقط برای هم صحبتی اینجایی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Saya

    0

    اول این که خداروشکر سوم شخصه! اینو خیلی دوست دارم؛ و دوم. جداً جا خوردم! فکر نمی کردم از همچین فضای شروع بشه. با این که کمی غیر رایجه اما تعلیق ساخته. مخاطب کنجکاو میشه که اون مرد احمق واقعا چی می خواد بگه که رو آورده به معاشرت با یه لکاته. امیدوارم حرفاش توی ذوقم نزنه 😂

    ۳ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    ا وا سایا خانومممم افتخار دادید🤍 خب راستش حالا حالا قرار نیست بدونیم چی گفته🤝🏻😔 خیلی ممنونم بابت نظرت🤍🫂

    ۳ هفته پیش
  • الی

    0

    شروع داستان جالب بود دوسش داشتم به نظر داستان جالبی میاد

    ۱ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم خوشحالم که خوشت اومده. امیدوارم از باقی داستان هم لذت ببری🤍🥹

    ۱ ماه پیش
  • نازنین

    0

    اسم شما چه زیباست😭😭

    ۱ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    عزیزدلمممم شما زیباتری که🤍

    ۱ ماه پیش
  • نازنین

    0

    صادقانه بیشتر از حد تصورم بود، غافلگیر شدم

    ۱ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    خوشحالم که همچین نظری داری، مرسی که خوندی🥹🫂

    ۱ ماه پیش
  • صاد سین

    1

    خوشحالم که ادامه ی رمان جذابت رو از این جا دنبال می کنم😍🫂♥️

    ۲ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    قربونت برم من مرسی که همراهمی🫂🤍

    ۲ ماه پیش
  • صاد سین

    2

    عزیزم شروع فعالیتت مبارک باشه😍🫂♥️

    ۲ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    عزیزمی ممنونمممم💋🤍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!